
هی من می خوام استرسمو به روی خودم نیارم، هی می خوام اعصابم بهم نریزه، هی می خوام آرامش خودمو حفظ کنم، هی هرکی به من می رسه می گه چرا دندونپزشکی در نیومدی؟چرا امسال در نیومدی؟چرا این همه کلاس رفتی؟چرا درس نمی خونی؟برو ببین فلانی چه رشته ای درومده مگه فرق تو با اون چیه اشتباه می کنیا!! کنکور که به همین راحتیا نیس که، از الان باید بشینی روزی 18 ساعت بخونی!!فک کردی سوالا از کتابه؟ نه خیر، همــــــه اش خارج از کتابه خانوم خانوما!!من نمی دونم چه عادت گندی ِ که همه کنکورو یه غول می بینن و همه هم انتظار دارن من بشم نفر اول کنکور!!! واقعا بین اونی که رتبه یک کنکوره با اونی که رتبش هزاره چقد فرق ِ؟!
دلم می خواهد خودم را قایم کنم
گوشه ای
و بخوابم تا نا معلوم ترین ثانیه ها...
همین حس عزیزه با تو بودن
همین شوق تماشا کردن تو
همین دل ضربه های هر شب من
تو شکل ماه میمونی و مهتاب
که مشق شب تماشای تو میشه
به من که بی هوا نزدیک میشی
هوا شکل نفس های تو میشه
من اون گم کردتم که لحظه لحظه
تمام راه پشت رد پاشی
کسی از ما به هم نزدیک تر نیست
مگه می تونی از من دور باشی؟
دارم تو آیینه ها شکل تو میشم
شبیه تو که نزدیکی به دریا
تماشا کردنت دیوونگی نیست
تو رو حس می کنم هر لحظه اینجا
همین جایی که من دلشوره دارم
تو مثل حس نزدیک بهاری
دارم سر میدم از تو هر دقیقه
تو هم حس می کنم این حال و داری
تو زنده ای...
نه زندگی نمی کنی
فقط زنده ای
نفس می کشی ...
باید تسلیم باشی
باید
باید تسلیم افکار و عقاید پوچ آدمای کله پوکی باشی که باهاشون نفس می کشی..
باید فکراتو قایم کنی
احساسهاتو قایم کنی
حرفاتو تو دلت نگه داری
خفه شی
خفه
باید چیزی بپوشی چیزی بخوری چیزی بگی که باید!
باید جوری رفتار کنی جوری حرف بزنی که باید!
این وسط نظر خودت.سلیقه خودت. چی می شه؟..
گور باباش
این وسط شخصیت خودت چی
اینا این جا اسم اینو میذارن زندگی
زندگی خودت؟
این وسط بین اینهمه باید داره نفسای آخرو می کشه

دستهایم را بگیر
همین حالا، 18 سال پیش ،من متولد شده ام
من ...
ثبت هیجان یک همآغوشی
نطفه ای زاییده ی یک هوس
!به همین سادگی
می خواهم امشب آنقدر بنوشم تا فراموش کنم
هستم
به سلامتی نطفه ای
که 18 سالگی اش را جشن می گیرد
شمع ها را روشن کن
ببین
دیگر اشک نمی ریزم
شمع ها اشک می ریزند
...برای من
هجده سالگی
منم..
آرام
بی آرزو
بی رویا
با نگاهم که سرد...خالی..تو را می نگرد
با غرور کهنه ام
در آغوشم بگیر
هجده سال جنگیده ام
خسته ام
جرعه آبی می خواهم
تا بغض کهنه ام را فرو ببرم
رخت رویاهایم را بتکان
مرا در آغوش بگیر
می ترسم
از بزرگ شدن
از تکرار شدن
از روزهای تلخ و تلخ تر!!!

دیر شده است
برای رقص با شعله های خاطرات سرنوشت دیر شده است
هرچه نزدیک تر می شوم
تاریک تر است
احساس سرما می کنم
شعله های خاکستری سرنوشت
گرم نمی کند
روشن نمی سازد
نمی سوزاند
میون یه دشت لخت
زير خورشید کوير
مونده یک مرداب پیر
توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر
از همه دنیا جدا
داغ خورشید به تنم
زنجیر زمین به پام
من همونم که یه روز
می خواستم دريا بشم
می خواستم بزرگترين
دريای دنيا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دريا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم
زير آسمون پیر
اما از بخت سیاه
راهم افتاد به کوير
چشم من
چشم من به اونجا بود
پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت
سر رام یه چاله کند
توی چاله افتادم
خاک منو زندونی کرد
آسمونم نباريد
اونم سر گرونی کرد
حالا یه مرداب شدم
یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم به خاک
یه طرف به آسمون
خورشید از اون بالاها
زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن
زندگیم شده همین
با چشام مردنمو
دارم اینجا میبینم
سر نوشتم همینه
من اسیر زمینم
هیچی باقی نیست ازم
قطره های آخره
خاك تشنه همینم
داره همراش میبره
خشک میشم تموم میشم
فردا که خورشید میاد
شن جامو پر میکنه
که میاره دست باد

در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت
سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
فروغ فرخزاد
...چشمام از کمبود خواب دارن میسوزن
دلمم از دردایی که توشه و کسی و نداره بهش بگه پره
دلم میخواد گریه کنم .دلم میخواد زار بزنم و به این دنیایه لعنتی فحش بدم
ولی حیف ...حیف که بازم مثل همیشه جلو ی خودم و میگیرم...بازم صدای مامانم مثل یه زنگ توی
گوشمه و میگه حرف بد نزن
چند روز دیگه تولدمه...یک سال دیگه به سنم اضافه شد
ولی امسال بر عکس هر سال به خاطر این روز خوشحال نیستم ..خیلیم ناراحتم
نمیدونم چرا.نمیدونم برای چی؟فقط این و میدونم که اصلا خوشحال نیستم
همیشه وقتی که شمعا ی تولدو میخواستم فوت کنم چندتا آرزو میکردم
همیشه موقع تولدم شمعا ی کیک و از ته دلم فوت میکردم ولی امسال نه ارزویی دارم نه نفسی که
بخواد ۱۷ تا شمع کوچیک و فوت کنه
همیشه تولدم که داشت نزدیک میشد از خوشحالی نمیدونستم باید چکار کنم..ولی امسال نه...
میدونی چیه دلم پر از غمه دلم پر از درده
همیشه سعی میکردم بهترین باشم..سعی میکرم خوبترین باشم..سعی میکردم کسی از دستم
ناراحت نشه.
همیشه سعی میکردم پاک ترین باشم..سعی میکردم از گناه دور باشم...موفقم شدم
چون واقعا" پاک بودم..هم از نظر اخلاق هم رفتار هم عمل
باباییم همیشه یه حرف درست میزد .میگفت مهم هدفته تو کارات منم هیچ وقت تو انجام کارام هدف بدی نداشتم
همیشه هدفام پاک بودن..
دوست دارم کسی و داشته باشم که تمام حرفام و بهش بگم تمام دردام و بهش بگم
دوست دارم کسی و داشته باشم که واقعا" دوستم داشته باشه..فقط فقط من و به خاطره چیزی که هستم بخواد..فقط به خاطره خودم بخواد
دوست دارم کسی باشه که درکم کنه..کسی باشه .....
حیف که دیگه همچین آدمایی کمن یا اصلا"نیستن
من دخترم..دختری پاک با دلی دلتنگ با کلی غم که هیچ کس ازشون خبری نداره
دلم میخواد یه چیزی باشه که آرومم کنه
نه....
نه...
اشتباه فکر نکن..
این دفعه نه سیگار میخوام..نه مسکن..نه مشروب...نه میخوام که بمیرم
این دفعه فقط یک ذره ایمان میخوام
فقط ایمان میخوام..
ایمان به چیزایی که دارم و قدرشون و نمیدونم
ایمان به پاک بودن
ایمان به دوست داشتن
ایمان به اینکه گناهی ندارم
ایمان به این که بفهمم تو این دنیام کسی هست که معنی دوست داشتن و بفهمه
ایمان به این که منم کسایی رو دارم که دوسم دارن...کسایی رو دارم که دوسشون دارم
این دفعه فقط یک ذره ایمان میخوام *شهرزاد*

