تبليغاتX
جنون عشق
جنون عشق
درددلهای یک دختر 18 ساله
My Birthday جمعه هفدهم اسفند 1386 10:20 PM


بیا
دستهایم را بگیر
همین حالا، 18 سال پیش ،من متولد شده ام
من ...
ثبت هیجان یک همآغوشی
نطفه ای زاییده ی یک هوس
!به همین سادگی

می خواهم امشب آنقدر بنوشم تا فراموش کنم
هستم

به سلامتی نطفه ای

که 18 سالگی اش را جشن می گیرد

شمع ها را روشن کن

ببین
دیگر اشک نمی ریزم
شمع ها اشک می ریزند
...برای من

هجده سالگی

منم..
آرام

بی آرزو
بی رویا
با نگاهم که سرد...خالی..تو را می نگرد
با غرور کهنه ام

در آغوشم بگیر

هجده سال جنگیده ام
خسته ام
جرعه آبی می خواهم
تا بغض کهنه ام را فرو ببرم
رخت رویاهایم را بتکان
پر شده از گرد و غبار...

مرا در آغوش بگیر

می ترسم
از بزرگ شدن
از تکرار شدن
از روزهای تلخ و تلخ تر!!!
نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

بسوی سرنوشت یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 4:3 PM

دیر شده است

 

برای رقص با شعله های خاطرات سرنوشت دیر شده است

 

هرچه نزدیک تر می شوم

 

تاریک تر است

 

احساس سرما می کنم

 

شعله های خاکستری سرنوشت

 

گرم نمی کند

 

روشن نمی سازد

 

نمی سوزاند


نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

مرداب دوشنبه چهارم تیر 1386 11:17 PM

 

میون یه دشت لخت
زير خورشید کوير
مونده یک مرداب پیر
توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر
از همه دنیا جدا
داغ خورشید به تنم
زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز
می خواستم دريا بشم
می خواستم بزرگترين
دريای دنيا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دريا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم
زير آسمون پیر
اما از بخت سیاه
راهم افتاد به کوير
چشم من
چشم من به اونجا بود
پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت
سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم
خاک منو زندونی کرد
آسمونم نباريد
اونم سر گرونی کرد
حالا یه مرداب شدم
یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم به خاک
یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها
زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن
زندگیم شده همین
با چشام مردنمو
دارم اینجا میبینم
سر نوشتم همینه
من اسیر زمینم


هیچی باقی نیست ازم
قطره های آخره
خاك تشنه همینم
داره همراش میبره
خشک میشم تموم میشم
فردا که خورشید میاد
شن جامو پر میکنه
که میاره دست باد

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

بوسه چهارشنبه هشتم فروردین 1386 11:2 AM

 

در دو چشمش گناه می خنديد

بر رخش نور ماه می خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئی بی پناه می خنديد

 شرمناك و پر از نيازی گنگ

با نگاهی كه رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلی برداشت

 سايه ئی روی سايه ئی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ئی لغزيد

بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

          فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه نهم اسفند 1385 11:22 PM

...چشمام از کمبود خواب دارن میسوزن

دلمم از دردایی که توشه و کسی و نداره بهش بگه پره

دلم میخواد گریه کنم .دلم میخواد زار بزنم و به این دنیایه لعنتی فحش بدم

ولی حیف ...حیف که بازم مثل همیشه جلو ی خودم و میگیرم...بازم صدای مامانم مثل یه زنگ توی

گوشمه و میگه حرف بد نزن

چند روز دیگه تولدمه...یک سال دیگه به سنم اضافه شد

ولی امسال بر عکس هر سال به خاطر این روز خوشحال نیستم ..خیلیم ناراحتم

نمیدونم چرا.نمیدونم برای چی؟فقط این و میدونم که اصلا خوشحال نیستم

همیشه وقتی که شمعا ی تولدو میخواستم فوت کنم چندتا آرزو میکردم

همیشه موقع تولدم شمعا ی کیک و از ته دلم فوت میکردم ولی امسال نه ارزویی دارم نه نفسی که

بخواد ۱۷ تا شمع کوچیک و فوت کنه

همیشه تولدم که داشت نزدیک میشد از خوشحالی نمیدونستم باید چکار کنم..ولی امسال نه...

میدونی چیه دلم پر از غمه دلم پر از درده

همیشه سعی میکردم بهترین باشم..سعی میکرم خوبترین باشم..سعی میکردم کسی از دستم

ناراحت نشه.

همیشه سعی میکردم پاک ترین باشم..سعی میکردم از گناه دور باشم...موفقم شدم

چون واقعا" پاک بودم..هم از نظر اخلاق هم رفتار هم عمل

باباییم همیشه یه حرف درست میزد .میگفت مهم هدفته تو کارات منم هیچ وقت تو انجام کارام هدف بدی نداشتم

همیشه هدفام پاک بودن..

دوست دارم کسی و داشته باشم که تمام حرفام و بهش بگم تمام دردام و بهش بگم

دوست دارم کسی و داشته باشم که واقعا" دوستم داشته باشه..فقط فقط من و به خاطره چیزی که هستم بخواد..فقط به خاطره خودم بخواد

دوست دارم کسی باشه که درکم کنه..کسی باشه .....

حیف که دیگه همچین آدمایی کمن یا اصلا"نیستن

من دخترم..دختری پاک با دلی دلتنگ با کلی غم که هیچ کس ازشون خبری نداره

دلم میخواد یه چیزی باشه که آرومم کنه

نه....
نه...

اشتباه فکر نکن..

این دفعه نه سیگار میخوام..نه مسکن..نه مشروب...نه میخوام که بمیرم

این دفعه فقط یک ذره ایمان میخوام

فقط ایمان میخوام..

ایمان به چیزایی که دارم و قدرشون و نمیدونم

ایمان به پاک بودن

ایمان به دوست داشتن

ایمان به اینکه گناهی ندارم

ایمان به این که بفهمم تو این دنیام کسی هست که معنی دوست داشتن و بفهمه

ایمان به این که منم کسایی رو دارم که دوسم دارن...کسایی رو دارم که دوسشون دارم

این دفعه فقط یک ذره ایمان میخوام                                *شهرزاد*

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

جشن تولد دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 11:26 PM
 

امروز جشن تولد ۱ سالگی جنون عشقهدلم میخواد هر کی دعوت شده یا نشده نظر بده

همینجا میخوام به یه نفر بگم خیلییی دوست دارمممم

                         ****************************************************

بازم دلم گرفته چند روزیه که رفتی میگی به خاطر من از عشقمون گذشتی بمون بزار از اسمت یه شعر نو بسازم نزار به جرم دیروز امروزمو ببازم دارم میمیرم برات نزار بیفتم به پات آخه گناهم چی بود که سرد شده اون نگات به من یه فرصت بده تا دستاتو بگیرم یا اینکه مال من شی یا پای تو بمیرم

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه پنجم دی 1385 1:35 PM

آدمها دروغ می گویند

دروغهای آنها حقیقت است و حقایقشان دروغ ...

روزهایشان تکراری ست

دروغهایشان تکراری ست

وجودشان تکراری ست

آنها تظاهر به لذت بردن از این تکرار می کنند

آدمها زیر نقاب شان از یکدیگر بیزارند

ولی با نقاب روی صورتشان به یکدیگر "دوستت دارم" می گویند

من خسته ام ... از این تکرار خسته ام

از این فریبها و دروغها حالم بهم می خورد

از این نقاب خسته ام...

من دنیاهای زیبا و روشن را دوست داشتم

اما حالا با چشمهایم کثافت زندگی و اجتماعم را می بینم ...

از این مردم دروغگو.دو رو.احمق .فضول با آن افکار مزخرفشان بیزارم

کاش نمی فهمیدم...کاش می توانستم مثل همه دخترهای احمق همسن و سالم

سرم را به افکار احمقانه و خنده دارم گرم کنم

کاش می توانستم دل به هوس های دروغین رنگارنگی که به دروغ "عشق" می خوانندش خوش کنم...

کاش آدمهای بیمار و حقیر و پست دنیای بیرون با عقاید حقیرشان آزارم نمی دادند..

کاش می توانستم این قانون های دست و پاگیر و مزخرف را بشکنم

نقاب روی صورتم را بردارم

و خودم باشم

خود خودم

نه آن کسی که آدمهای بیمار دنیای بیرون می خواهند

حالم از این تکرارها و دروغها و تظاهر های زننده بهم میخورد

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

دووووووووووووست دارم گلممممم پنجشنبه دوم آذر 1385 6:46 PM

توجه:نوشته زیر رو برای کسی نوشتم که اگر اونو ببینه به سیم آخرمیزنه

مینویسم و مینویسم از تو برای تو و به خاطر تونمیدونم چی سرمن میاد منی که روزهایم را بایاد تو شب میکنم و شبهایم رو به امید دیدن تو روزبودنت تنها دلیل زنده بودنمه جز تو بهانه ای برای بودن  پیدا نمیکنم چون زیباترین حضور عاشقانه درزندگی منی گرچه نمیتونم نشون بدم که چقدر خاطر تو میخوامو تنها کاری که میتونم بکنم اینه که فراموشت کنم هه مگه میتونم ؟به قول بابام کار نشد وجود نداره ولی تو اولیشهفراموش کردنت مثل برآورده شدنه آرزوهای محال منهمن اسیر سرنوشتم سرنوشتی که تو با اشتباهاتت برای من رقم زدیکاش هیچ وقت اون اشتباه رو انجام نمیدادی ولی تو دومیشم انجام دادیزندگی بدون تو یعنی مرگ من به خاطر همین از اشتباهاتت میگذرمو برای همیشه در قلبم میمونی و هیچ چیزنمیتونه عشقتو از سرم خارج کنه حتی فاصله ها                                      ***شهرزاد***

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

دلمو بردی پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 9:36 PM

کاش میتونستم بلند بلند داد بزنم و بهت بگم که چه جوری دوریت داره دیوونم میکنه .کاش میدونستی بعد اون روز لعنتی زندگی چه جوری داغونم کرد.کاش میفهمیدی وقتی یواشکی میام دنبالت اشک چشام طاقت نمی یارن کاش میفهمیدی جای خالی تو برام یه کابوسه کاش میفهمیدی یه هفته بیقرار کسی بودن یعنی چی؟!!!!ای کاش حداقل میدونستی عشق یعنی چی؟ و ای کاش تو میدونستی بی اعتنایی به من چه جوری همه ی وجودمو میسوزونه.....

آره من دوباره دلم برات تنگ شده.....آره من دوباره دیوونه شدم!!!!

ولی تو اینقدر بی رحم شدی که حتی نمیذاری بهت بگم دلم برات تنگ شده حتی نمیذاری بهت نگاه کنم و گریه کنم....مگه تو نمیدونی من چقدر دوست دارم؟؟؟ای کاش میدونستی درد کشیدن و تو خود شکستن به خاطر دوری تو چقدر برام غیر قابل تحمل شده.آره تو باید خیلی چیزا رو بفهمی ...باید خیلی چیزا رو درک کنی باید بدونی که من چقدر خستم.... چقدر بریدم.....باید بدونی که دیگه آخر خطم من دیگه بر نمی گردم....نمیتونم برگردم چون همه چیزو خراب کردم ....بدون که نمیتونم باشم نمیخوام باشم .بدون که چشای تو همیشه برام آخر دنیا بود چشمای تو همون چشایی بود که وقتی یه لحظه دیدمش اشک امانم رو بریدآره وجود تو همون وجودی بود که من همه زندگی رو توش دیدم ....

آره اینجا یکی بود که برات میمرد اما تو باورت نشد حالا چی کار کنم؟باید تو رو بذارم و برم ؟اگه نرم تو میری و هیچی برات مهم نیست.اما نمیتونم ازت دل بکنم آره برو بزار بسوزم با بی کسی هام ....برو بزار بسوزم با بی کسی هام....

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

پرواز را بخاطر بسپار!!! جمعه سوم شهریور 1385 3:5 AM

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

  فروغ فرخزاد
 
نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

سرنوشت این است چه باید کرد؟؟؟؟ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 3:13 AM

یادته روزاولی را که با  چشمهای درشت و دلفریبت به من زل زدی و منو عاشق نگات کردی.یادت هست هر وقت میدیدمت صورتم از خجالت گل می انداخت ولی با این وجود اونقدر دوست داشتم که بی پرواتوی چشمات زل میزدم.تازه داشتم طعم عشق رو مزه مزه میکردم و الفبای دوست داشتن و یاد میگرفتم که یه چیزهایی در موردت شنیدم.واسه همینم تصمیم گرفتم که فراموشت کنم میدونی چرا؟واسه اینکه خیلی دوست داشتم و نمیخواستم زندگیتو به خاطر من از دست بدی.من فکر میکردم میتونم با تو همسفر شوم تا ابد اما هیهات که پیوند آب و آتش و خورشید و ماه باهم ممکن نیست. یادمه یه جایی خوندم:گر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند! وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، لذّت ببرد ونفس بكشد. تصمیم گرفتم فراموشت کنم و تا حدودی هم موفق شدم اما در تمام طول این دو سال به یادت بودم تا اینکه دیروز آره همین دیروز همان دو تا چشمی رو که منو دیوانه کرده بود رو دیدم و نفهمیدم چی شد که دوباره عاشقت شدم.دوست دارم و به نگاه گرمت محتاجم ولی از خدای خودم میخوام که کمکم کنه که تو رو در خیال خودم دوست داشته باشم.ای کاش بتونم تمام بغضهای دوری از تو رادر وجودم فراموش کنم.سرنوشت این است چه باید کرد؟؟؟؟                                     *شهرزاد*

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

تنها یکشنبه یازدهم تیر 1385 2:50 AM
توی اتاقم تنها نشسته بودم و کتابهامو زیرورو میکردم که ناگاه چشمم به جمله زیبایی از یک کتاب خورد که خیلی توجهم را جلب کرد و منو یاد خودم انداخت:

برای بوییدن یک گل  برای شنیدن یک صدا و برای خواندن یک شعر چقدر تنها ماندم!!!

                                                         * شهرزاد*

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

عشق همش یه بهانست شنبه سیزدهم خرداد 1385 11:57 AM
 

گوشی تلفنو که بر میدارم

چیزی درونم شروع به تپیدن میکنه

با خودم میگم

هی لعنتی...

حرفتو تو دلت نگه دار

احساساتتو قایم کن

چه فرقی میکنه بدونه دوسش داری

چه فرقی میکنه بدونه بی او میمیری

خفه شو ... خفه شو...

این دفعه تصمیمه خودمو گرفتم

شمارشو میگیرم و منتظر میمونم

گوشی و که بر میداره خیلی بی پروا همه چیزو بهش میگم

همه چیزو ......

اما...  گفت که دوسم نداره و نمیخواد با من باشه

گفت که از من بدش میاد

گریه میکنم  نه به خاطره اینکه دیگه دوستم نداره.....

به خاطر اینکه از اول دوستم نداشت گریه میکنم

 تهی تموم وجودمو فرا گرفته ...

یه احساس خیلی غریب ...

حالم از خودم به هم میخوره

بعدها فهمیم که ایدز داشت

ای کاش همه چیز به این زودی ها تموم نمیشد....

ایکاش بازم داشتمت...

                                               *شهرزاد*

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

صداي ِ خدا شنبه نهم اردیبهشت 1385 10:14 AM

صداي خدا مي آيد
از خيلي دورها
و من مي لرزم
تمام تنم مي لرزد
گوشهايم را با دست مي پوشانم
دندان هايم را به هم مي فشارم
در اتاق را محكم مي بندم ...
مي روم زير پتو
باز هم مي لرزم
...
.....
همه چيز مي چرخد ، من نيز
دردم مي آيد
آرام مي گويم آخ
آرام تر از آنكه خودم بشنوم
...
.....
چشمانم را كه باز مي كنم ديگر صدايي نيست
حتي صداي خدا
برف مي بارد
آرام
آرام
آرام
برمي خيزم
ديوانه وار
صورتم را به پنجره مي سپارم
دانه هاي برف را با چشمان ِ پر از حسرتم تا كف حياط بدرقه مي كنم
شب ِ آسمان وقتي برف مي آيد روشن است
درست مثل دلِ من
بايد رها شوم
مدام با خودم مي گويم
بايد رها شوم
لعنتي
لعنتي .
پس كليد كو ؟
بايد فكر كنم
بايد بياد بياورم
آخرين باري كه رها شدم كي بود؟
كشوي ميز
يادم مي آيد
زير مجله هاست
كليد را برمي دارم
به خودم در سياهي پنجره چشمك مي زنم
كليد را در قفل مي چرخانم
چشم بسته ..نفس حبس در سينه
باز مي شود
مي پرم بيرون
بي هيچ حجابي
دستهايم را باز مي كنم
برف
برف
برف
گونه هاي گر گرفته ام را به دانه هاي سپيد برف مي سپارم
سكوت مي كنم
دنيا ساكت مي شود انگار
اشك بي اختيار خلوت من و آسمان را بهم مي ريزد
صداي پايي مي آيد
و چشمهاي نگران مادر
و من هنوز پرم از فرياد
پرم از بغض
پرم از خشم

...
......
هيچ چيز آرامم نمي كند ...
هيچ چيز
صداي ِ خدا
صداي ِ آسمان
نوازش ِ برف
دست ِ باد
اشك
فرياد
خشم
آه
هيچ چيز آرامم نمي كند
چقدر خسته ام !

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

شبانه جمعه هجدهم فروردین 1385 7:4 PM

يك ليوان آب
چند قرص

همه را چشم بسته سر مي كشم

دمر مي خوابم

هنوز هم چشمانم بسته است

توي دلم مي شمرم

يك ..دو ..سه ...چهار
....
آخ

لبم را آرام گاز مي گيرم

بوي الكل تمام فضاي ذهنم را پر مي كند

همه جا تاريك است

صدايي مدام در درونم مي گويد :
چشمهايت را ببند
.
باز نكن

به هيچ چيز فكر نكن

آرام باش
.
حس مي كنم دستي آرام آرام روي موهايم مي لغزد

پر مي شوم از يک حس ِ غريب

پلك هايم مي جنبد
:
باز نكن
خوبه ..خوبه
...
با خودم مي گويم اينبار خواب نيست

آه
..
پس هستي

...
مي خواهم حرف بزنم
آرام لبانم را مي گشايم

:
دلم مي خواهد راه برويم

در دل ِ يك طبيعت بكر

جايي پر از برف شايد

من بدوم
و رد پاهايم

از تو دور شوند

تو دستهايت را باز كني

و من باز هم بدوم

و آغوش گرمت

پناهم دهد
...

سكوت
...
سكوت
...
سكوت
...
...
دلم نمي خواهد چشمانم را باز كنم

تلاش مي كنم بخوابم

مرا ببوس

نوازش گرم دست خيالي ِ تو

و

لالايي سرد برف
براي آسوده خوابيدن کافيست

شب بخير آسمان من

نوشته شده توسط شهرزاد | موضوع: | لينک ثابت |

 
Copyright © 2006 - Site bus: shahrzad