آدمها دروغ می گویند
دروغهای آنها حقیقت است و حقایقشان دروغ ...
روزهایشان تکراری ست
دروغهایشان تکراری ست
وجودشان تکراری ست
آنها تظاهر به لذت بردن از این تکرار می کنند
آدمها زیر نقاب شان از یکدیگر بیزارند
ولی با نقاب روی صورتشان به یکدیگر "دوستت دارم" می گویند
من خسته ام ... از این تکرار خسته ام
از این فریبها و دروغها حالم بهم می خورد
از این نقاب خسته ام...
من دنیاهای زیبا و روشن را دوست داشتم
اما حالا با چشمهایم کثافت زندگی و اجتماعم را می بینم ...
از این مردم دروغگو.دو رو.احمق .فضول با آن افکار مزخرفشان بیزارم
کاش نمی فهمیدم...کاش می توانستم مثل همه دخترهای احمق همسن و سالم
سرم را به افکار احمقانه و خنده دارم گرم کنم
کاش می توانستم دل به هوس های دروغین رنگارنگی که به دروغ "عشق" می خوانندش خوش کنم...
کاش آدمهای بیمار و حقیر و پست دنیای بیرون با عقاید حقیرشان آزارم نمی دادند..
کاش می توانستم این قانون های دست و پاگیر و مزخرف را بشکنم
نقاب روی صورتم را بردارم
و خودم باشم
خود خودم
نه آن کسی که آدمهای بیمار دنیای بیرون می خواهند
حالم از این تکرارها و دروغها و تظاهر های زننده بهم میخورد

